نامه های مامان

کجاست؟

سلام خدای عزیزم کاش می توانستم در اقیانوس دلم عمق دردهایم را پیدا کنم وآن را به تونشان بدهم وبگویم ....خدایا اینجاست ....خیلی درد داره ...!!! روش دست بکش تا خوب بشه.. ولی حیف ..... هرچه بیشترفرو میروم.... دردهایم عمیق است وعمیق وعمیق تر... نمی دانم ........نمی توانم.......... بگویم کجاست. خدایا !!! تومیدانی کجاست ؟؟؟   ...
10 خرداد 1391

نامه ای انحصاری برای تو خدای من...

  واسه توفرزندعزیزترازجانم مینویسم تابخوانی و بدانی مادر برای داشتنت چه روزهایی راگذراند.... بدان که دوستت داشتم ودارم وخواهم داشت تاآخرین نفس هایم حتی اگربمیرم وبه تونرسم ....بازهم درخاک دوستت دارم .....وعشق مادریم تمام گورم را معطرمیکند... خدایا حکایت من حکایت دختربچه ایه که عروسک خوشگل نشونش بدن ....ولی بهش ندن یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم ب عد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه                                                                               ...........و آهسته میمیره                                                                                               میدونی خدا؟؟؟؟؟   می ...
9 خرداد 1391

دوچرخه سواری باخدا

 ازدست دادن فرشته کوچولوهام  خیلی داغونم کرده ولی یه مطلب بسیار زیبا تویکی اروبلاگای دوستان خوندم  که خیلی امیدوارم کرده     من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم...! وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند... نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده ...
9 خرداد 1391

یه سوال؟؟؟

سلا م دوست جونای خوب و ناز وعزیز وبا احساس و.... به به چقد تعریف کردم ازتونا ....تحویل بگیرین ب ن :سوالموبرداشتم ازپستم چون به نظرم سوال جالبی نبود.. شرمنده دوست جونیام     ...
9 خرداد 1391

آخرین پست غم انگیز

خدایا به خاطرسلامتی خودم همسرم ومادرم ودوستایی که دارم شکر.... دوستای خوبی که باهام همدردین....!!! به خاطرهمه لطفی که بهم دارین ازتون ممنونم ونمیدونم چه جوری جبران کنم...خیلی دوستون دارم .براتون بهترین هاروآرزومیکنم..شما با حرفاتون خیلی آرومم میکنین دیگه نمی خوام باحرفام  غمگینتون کنم .این دیگه آخرین پسته...قول میدم. خدای عزیزم.... تکه وجودم جداشده ...وخلابزرگی توخودم حس میکنم شلواربارداری که واسه خودم خریدم و که میبینم به جای گریه خندم میگیره خداروشکرواسه نی نی گولو لباس نخریده بودم وگرنه...هی ی ی آبجیم میگه چون سه تار  تو خونته فرشته هانمیان خونت... امروز دارم میرم سه تارمو بندازم بیرون ودیگه ننوازم خدایا دلم ازحرفای اطراف...
7 خرداد 1391

.

دیروز همه خواهر شوهرا اومدن پیشم .جاری وبچه هانیز. دیگه لحافموجمع کردم خدایا... گفتن چراجمع کردی؟گفتم خوبم ...گفتن نه..توالان زائوحساب میشی.. گفتم باشه...ولی پهنش نکردم... نمی خوام بخوابم...نمی خوام بخوابم....بخوابم گریم میگیره... پسرخواهرشوهرکه مثل داداشمه به آبجیش گفته: چرا این اینجوری میشه ؟مامانوخواهراش که خوب بودن..راحت چندتا بچه دارن.. زنگ زده بود میگفت ناامید نشو خدایا من اصلا نمی خوام به قسمت توشکایت کنم نمی خوام بگم چرا بازمادرشدم وداغ مادرشدن به دلم موند می دونم توحکیمی وحتما بچه سالمی نبوده که بهم ندادیش من دوستت دارم...هرکاری باهام کنی نمی گم چرا خدایا من قوی می مونم ...نمی شکنم به امید اونروزکه خودت یکی ازاون بچه ...
5 خرداد 1391

[عنوان ندارد]

خدایا دلم سوخته سوخته سوخته ...خداجونم  بچم ...ای خدا یه دقیقه منوببین خدادیگه به چه امیدچشاموواکنم خدایا طفلکم...به همین راحتی منوول کرد خدایا تامیام چیزی بگم همه میگن ...مگه جون داشت ؟؟؟...حتی قلبشم تشکیل نشده بود... ولی خدامن دوسش داشتم...حتی بلند سرفه نمی کردم تا تودلم نکنه ادیت شه آی خدا چرا؟؟؟ دیگه تحمل نگاه های دلسوزانه این واونوندارم آی خدا انگارتودلم خالی شده! چقد خوشحال بودم مثل اینکه حالا حالاهاباید فقط باید وجود یه بچه روواسه خودم تصورکنم توبغلم بخوابونمش وبگم ...ای جون مامان....فدات بشم یا توخیالم روکابینت بنشونمشو غذابذارم دهنشو باهاش دالی بازی کنم عزیز مامان..طفلکم...کجارفتی دورت بگردم؟؟   ...
4 خرداد 1391

[عنوان ندارد]

ازخواب بعدازظهرپاشدم...خدایا سینه هام درد میکنه..توهمه مدت بارداریم سینه هام دردمیکرد الان هنوزدرد داره ولی دیگه نی نی گولوتودلم نیست...خدایا دیگه به چه امیدی از خواب چشاموواکنم ازخواب که پامیشدم میگفتم نی نیم تودلمه وبه زودی میادبغلم ولی حالا چی؟؟؟ ای خدا ..... شکرت ...
4 خرداد 1391